|
چند روز پیش دم غروب میرفتم خرید که تو راه امیدو دیدم چنتا مسافر توماشینش نشسته بودن . نشد که از حالو روزش بپرسم خیلی دلم میخواست بدونم اون ماجرا رو به کجا کشونده از طرفی بعد دانشگاه روابطمون کمرنگتر شده بود مشغله کاری با مشکلات خودم این اجازه رو بهم نداده تا طی این چند وقت سراغش برم. خلاصه دیشب تصمیم گرفتم به بهانه شب نشینی و پیشنهاد کار برم خونشون. ساعت تقریبا 22:30 بود که رسیدم درخونه امید اینا بعد سلام احوال پرسی با داداش کوچیکه رفتم تو اتاق امید انگاری یه مرده وسط اتاق افتاده. دمرو بدون لحاف و تشک وسط اتاق خوابیده بود هرچی صداش کردم بیدار نشد با یه گلد توپهلو اینچنان پرید که دیگه تو عمرش فکرنکنم خیال خواب بسرش بزنه. کل آسمون و زمینو واسش دوختم تا شاید اونم به حرف بیاد. تاحدی این شگرد بی تاثیر نبود. گفت فلانی از من که گذشت میتونی یکار واسه داداشم بکنی تا بحالو روز من نیفته از اونجایی که از وضعیت داداش کوچیکش خبر داشتم یه چنتا کار واسش لیست کردم تا هم با نوع کار آشنا شه هم تستی گرفته شده باشه. حالا بیاید ببینم می تونم از طرف داداش کوچیکه کاری واسش بکنم یا نه... پ.ن 1. فعلان تو خونه باباش مونده روابطش هم باباهه بدک نیست 2. ناقولا یه مدتی هم بااین دختر خاله جدیده میپلکید که الحمدالله این ماجرا هم با هزار بدبختی تموم شد. 3. البته امید خیلی بی نظمه خدا به دادش برسه 4. شاید هم ..... 5. اگه شما جای من بودین چیکارمیکردین؟ خسته تر ازهمبشه
تا حالا به این فکر کردی اگه مادرتو از دست بدی زندگیت چه طوری میشه؟؟؟؟؟ اینو بخون بهم بگو. امید یه جوونه 23ساله که همه چیزش مادرش بود زندگی متوسط و آرومی داشتن. این امید ما تو رشته خودش. دست استاد دانشگاه هارو ضبدری از پشت می بست یه شرکت داشت که هر کدوم از همکارا کم می اوردن امید ما رو صدا می زدن. راحت بگم کل شهرو ساپورت می کرد. ولی تقدیر چنین رقم خورد که عزیز ترین کس زندکیش که مارش بود را از دست بده . ازدست دادن مادر یک طرف بهم پاشیدن خانواده یه طرف. شرکت امید تبدیل شده بود به یه Roa صفر کیلومترتنها دلیلی که داشت این بود که حوصله یجا موندن ندارم. مخ کامپیوتر تبدیل شد به یه راننده. مسیر زندگیش به کل عوض شده بود تا اینکه باباه زن گرفت . جنگ و جدال پدر و پسر کم کم به کوش می رسید اوضاع خوش آیندی نبود زندگی آروم امید تبدیل شده بود به غم و دربدری. تا چند روز پیش که ازش خبر داشتم دنبال یه اطاق می گشت می گفت بابام با کلی منت انداختم , بیرون....... پ.ن 1. ماجرا ادامه داره....... 2. امید می خواد Roa مدل 86 رو بفروشه 3. باباهه پول دانشگاه رو نداده با ضمانت رپیس دانشگاه داره ترم آخرو پاس میکنه.
در خاطرات پر شده از هر چه هست غم پشت دوتایشان شده از حجم درد، خم عمریست که کنار هم اند و یکی یکی تقدیر گنگ و تیره ی شان می خورد رقم دنیا به چشم هر دو فقط چیز مبهمی است چیزی شبیه هیچ، نبودن ، فنا ، عدم آن دو همیشه در سر کوچه نشسته اند اما به چشم مردم این شهر " محترم " من رفیق هر دویشانم همیشه و ... گاهی هم آن دو را بشود ، پارک می برم این عکس یادگاری " آن دو " ست توی پارک : (" یک ویلچر "، " یک انسان " ) سرد و شبیه هم در چشم های خسته من : " پاک و بی گناه "! اما به حکم مبهم تقدیر " متهم " ! من سخت گریه میکنم اما :" بدون اشک " چشمم که خیس می شود اما :"بدون نم " پاهای تو ، برای من ایندفعه من فلج ! پاهای من برای تو پاشوو یک قدم ... یا نه ! برو بدو ! برو شادی کن بخند ! این بار من به جای تو معلول می شوم دیگر نرو به پیش پزشک معالجت ! نذری نده ، دخیل نبند و نرو حرم ! حرف مرا قبول نداری اگر ، ببین حتی به جای هر دویمان می خورم قسم : که پای تو ، برای من ایندفعه من فلج پاهای من ، برای تو پاشو و دست کم _ این شعر را قبول کن از شاعری که هیچ _ چیزی نداشته ست به جز آه و درد.
|
About![]()
Archivesشهریور 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 تیر 1386 Links
Aril |